حمال تبریزی

در خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد که به قبر حمال معروفه
روزی حضرت عیسی (علیهالسلام) با اصحاب خودشان از قبرستانی در حال گذر بودند. اصحاب از حضرت خواستند که مردهای را زنده کند تا از احوال آن دنیا از او سؤالاتی بپرسند.
یاران گشتند و یک قبر کهنه و فرسوده و قدیمی رو پیدا کردند. پس از دست به دعا شدن حضرت عیسی و زنده شدن صاحب قبر، اصحاب از وی اسم و رسمش رو پرسیدند. بعد گفتند: چند وقت است که مردهای؟
مُردۀ زنده شده پاسخ داد: تازۀ تازه! وقت زیادی نگذشته است!
اصحاب متعجب شده بودند. آخر آن قبر کهنه و فرسوده محال بود، برای زمان نزدیکی باشد.
پس از پرسوجو از احوال و زمانۀ آن مَرد، متوجه شدند چهارصد سال گذشته مُرده است!
از او پرسیدند: این مدت چه میکردی که متوجّه گذر زمان نشدی؟
گفت من مردی باربَر بودم و برای مردم حمّالی میکردم. حقوق مردم را رعایت مینمودم، سعی من بر امانتداری بود. به کسی خیانت نمیکردم، راستگو بودم و شبها را نیز به عبادت خدا مشغول میشدم…
روزی بوتۀ خاری را باید برای شخصی حمل میکردم و از منطقهای به منطقۀ دیگر میبردم.
در گرمای ظهر بود که برای صرف غذا در مکانی استراحت گزیدم. بعد از خوردن، تیکهای از غذا بین دندانم مانده بود که یکی از خارهای آن بوتۀ خار را که حمل میکردم، با دست کَندم و با آن دندان خود را تمیز نمودم…
حال از وقتی مُردهام، حساب آن خاری را که برای تمیز کردن دندانم، کنده بودم، پس میدهم…..حمال تبریزی که بود؟
فرد بیسوادی در تبریز زندگی میکرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی گذرانده بود تا از این راه رزق حلالی بدست آورد. یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند. صدایی توجه اش را جلب می کند؛ می بیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا می کند که ورجه وورجه نکن، می افتی، در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک می شود و ناغافل پایش سر می خورد و به پایین پرت می شود. مادر جیغی می کشد و مردم خیره می مانند. حمال پیر فریاد می زند "نگهش دار !"، کودک میان آسمان و زمین معلق می ماند، پیرمرد نزدیک می شود، به آرامی او را میگیرد و به مادرش تحویل می دهد.
جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع میشوند و هر کس از او سوالی می پرسد: یکی می گوید تو امام زمانی، دیگری می گوید حضرت خضر است، کسانی هم می گویند جادوگری بلد است و سحر کرده.
حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش میگذارد، خطاب به
همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کند، به آرامی
و خونسردی می گوید: " خیر، من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر، من
همان حمالی هستم که پنجاه شصت سال است در این بازار می شناسید. من کار خارق العاده
ای نکردم ، بلکه ماجرا این است که یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یکبار
من از خدا خواستم، او اجابت کرد
او می فرمود: (حق کسی را نخوردم به کسی ستم نکردم دروغ نگفتم دزدی نکردم و...) حالا بعد از یک عمر اطاعت یک چیز از خداوند خواستم که به لطف خود خواسته ام (معلق ماندن بچه در هوا) اجابت شد
[داستان " خدا و حمال تبریزی " به نقل قول از علامه طباطبایی]
اللهم عجل لولیک الفرج