چرا تعيين امام بايد از طرف خداوند صورت گيرد؟


 

جواب:

 ادله اي که اماميه مطرح مي کنند که  تعيين امام بر عهدهٴ‌ خداوند است و خدا نيز آنها را تعيين و به وسيلهٴ‌ پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به مردم ابلاغ كرده است عبارت است از:1 ـ قاعدهٴ‌ لطف؛ در تقرير اين قاعده گفته اند: وجود امام لطف و رحمت است، خداوند لطف و رحمت را بر خودش واجب كرده است: "كتب ربّكم علي نفسه الرّحمة"[1] پس خداي سبحان نصب امام را بر خودش واجب كرده است.توضيح استدلال:

هر چيزي كه بنده را به طاعت خدا نزديك و از معصيت او دور مي‌كند، لطف ناميده مي‌شود. خداي سبحان مردم را به اطاعت از خويش فراخوانده و از معصيت نهي كرده است و چون در اين خواستْ جدّي است، بايد مقدّمات آن را نيز فراهم كند وگرنه غرض خود را نق   ض كرده است. چنان كه اگر پدري به طور جدّي خواستار تحصيل فرزند خويش است، بايد مقدّمات آن از جمله كتاب، دفتر، قلم، معلم و... را فراهم كند. يكي از مقدّمات و اسباب تقرّب بندگان به خدا و دوري آنان از عصيان او وجود امامي است كه طاعت و معصيت را به انسان معرفي نمايد، ابعاد آن را تشريح گرداند، زواياي آن را تبيين كند و.... بدين ترتيب بر خدا لازم است كه چنين امام و راهنمايي را نصب كند و اين، همان قاعدهٴ‌ لطف است

تذكّر: اگر چه در برخي كتب كلامي آمده است: بر خدا واجب است؛ "يجب علي الله"، ليكن در كُتب دقيق حِكَمي تعبير به "يجب عن الله" يا "يجب من الله" مي‌شود، يعني از خداوند واجب است يا ترك آن از خدا ممتنع است[2]. سعدالدين تفتازاني نيز چنين نقل كرده است: معتزله مي‌گويند لطف، بر خدا واجب است و حكما مي‌گويند: از خدا واجب است[3]. به بيان ديگر: اين ضرورت و وجوب از حاكميت بعضي اسماي الهي بر اسماي ديگر، پديد مي‌آيد.


2 ـ يكي از شرايط امام، عصمت در بينش نظري و روش عملي است تا در مقام بيان و عمل گرفتار نسيان، عصيان و خطا نگردد؛ زيرا در غير اين صورت پيروانش در پيروي از او گرفتار ترديد خواهند شد و او نيز قابليت وساطت ميان خلق و خالق را نخواهد داشت.

از سوي ديگر مي‌دانيم عصمت از اموري است كه اطلاع بر آن جز از طريق علم غيب ممكن نيست چنان كه افضليت مطلق نيز از شرايط امام است و آگاهي ازآن تنها به وسيلهٴ‌ علم غيب امكان خواهد داشت. از اين رو امام بايد از جانب علاّم الغيوب تعيين و به وسيلهٴ‌ رسول او به مردم ابلاغ شود.

تذكر: اهل سنّت، عصمت و افضليت مطلق را در امام شرط نمي‌دانند و مي‌گويند: اگر شرط هم باشد ظن به عصمت و افضليت كافي است[4]. ليكن، چون آنان امامت را از عرش خلافت الهي به فرش خلافت ظاهري و مادي تنزّل داده‌اند. لذا لزوم اين شرايط را در آن انكار مي‌كنند. آن كه عصمت و افضليت مطلق ندارد، رئيس ظاهري كشور است، نه امام. اين كه گفته‌اند: ظنّ بر عصمت و افضليت كفايت مي‌كند، صحيح نيست؛ زيرا اصل در ظنّ، عدم حجّيت و اعتبار است: "وإنّ الظّنّ لايغني من الحقّ شيئاً"[5] مگر ظنّي كه دليل خاص بر اعتبار آن اقامه شده و در كتاب‌هاي اصول فقه از آن بحث مي‌شود.

افزون بر اين كه اگر وجود قيد يا وصفي براي كسب مقام مادي يا معنوي و امثال آن شرط باشد، بايد وجود آن به طور جزم احراز گردد، نه اين كه به ظن اكتفا شود. مثلاً اگر گفتيم: براي به دست گرفتن مقام رياستِ كشور، مدير و مدبّر بودن، آشنايي با سياست و... شرط است، بايد وجود اين اوصاف در افرادي كه براي نيل به آن كانديدا مي‌شوند، احراز شود، نه اين كه بيعت كنندگان يا رأي دهندگان بگويند: ان شاء الله اين افراد واجد اين شرايط هستند، فكر مي‌كنيم داراي اين اوصاف باشند و امثال آن.

3 ـ امامت عهد خداست، نه امر مردم: "قال لا ينال عهدي الظّالمين"[6] شور و مشورت مربوط به امور مردم است، نه راجع به امر خدا: "وأمرهم شوري بينهم"[7] همان‌گونه كه مردم نمي‌توانند با شور و مشورت پيغمبر تعيين كنند، حكم فقهي صادر نمايند حلالي را حرام يا حرامي را حلال گردانند و...، با شور، مشورت، رأي دادن، اجماع و نظاير آن نمي‌توانند تعيين امام كنند. گرچه مي‌توانند با اين راه‌ها امام تعيين شده را بشناسند و كشف نمايند.

برخي احتمال داده‌اند مراد از عهد در اينجا نبوّت و رسالت باشد، نه امامت[8].

جواب: اوّلاً، قرآن كريم به صراحت دلالت دارد كه اين عهد، امامت بود؛ زيرا مي‌گويد: "إني جاعلك للناس إماماً...". از اين جهت اين ادّعا خلاف ظاهر قرآن كريم است. اگر بنا بر اين باشد كه هر جا بر خلاف عقيدهٴ‌ انسان، دليلي اقامه شد فوراً ايجاد احتمال كند ـ حتي بر خلاف ظاهر صريح قرآن ـ سنگي روي سنگ بند نمي‌شود.

ثانياً، استدلال به اين آيه به منظور اثبات امامت در كلام قرآن‌هاي ناطق و صادقان مصدَّق، يعني ائمّهٴ‌ اطهار (عليهم‌السلام) آمده است. از اين جهت جاي هيچ‌گونه ترديدي باقي نمي‌ماند.

4 ـ امامت، خلافت از جانب خدا و رسول اوست. به طور طبيعي هر خليفه‌اي بايد از سوي مُستخلَفٌ عنه تعيين شود. بنابر اين، كسي كه از سوي مردم انتخاب مي‌شود، خليفهٴ‌ مردم است نه خليفهٴ‌ خدا و رسول او.

برخي گفته‌اند:

دليل اقامه شده بر اين كه اگر كسي با اجماع مردم انتخاب شود، خليفهٴ‌ خدا و رسول او خواهد بود، چنان كه فتواي مفتي حكم خدا محسوب مي‌شود نه حكم او؛ قضاي قاضي، قضاي الهي به حساب مي‌آيد و...[9].

جواب: اوّلاً، چنين اجماعي وجود ندارد.

ثانياً، بر فرض وجود، دليلي بر حجّيت چنين اجماعي نداريم.

ثالثاً، معناي اين كلام آن است كه خدا و رسول هيچ اقدامي ندارند، بلكه منتظر مي‌مانند تا مردم برايشان خليفه تعيين كنند و حتي اگر فاسقي را تعيين كنند يا كسي را تعيين كنند كه بعدها فاسق شود خدا و رسول بايد خلافت او را بپذيرند. "سبحانه و تعالي عمّا يقولون علوّاً كبيراً"[10].

 تذكر: اگر چه در فقه شيعه گفته‌اند: وليّ فقيه با رأي مردم حاكميت پيدا مي‌كند، ليكن اثر رأي مردم، فعليت بخشيدن به حاكميت فقيه است امّا مشروعيت حاكميت او از عدالت و فقاهت ناشي مي‌شود. بدين معنا كه هرگاه شرايط حاكميت ـ كه عمدهٴ‌ آن فقاهت و عدالت است ـ در كسي پديد آمد خلافت وي، از جانب خدا مشروعيت پيدا مي‌كند و مردم با رأي و بيعت خود، حاكميت مشروع او را فعليت مي‌بخشند. بنابر اين، خدا منتظر رأي مردم نيست، بلكه مردم با رأي خويش، تكليف خودشان را تعيين مي‌كنند كه حاضر به پذيرش حاكميت اين شخص هستند يا شخص ديگر. پس رأي مردم مقبوليت بخش است، نه مشروعيت دهنده؛ مگر آن‌كه توسعه‌اي در معناي مشروعيت قائل شويم و آن را به معناي اقتدار ملّي و مانند آن تفسير كنيم كه در اين‌هنگام رأي مردم سبب اقتدار فقيه جامع الشرايط مي‌گردد و او با پشتوانهٴ‌ اقتدار ملّي توان رهبري مي‌يابد.

ادب فناي مقربان ج1/366



[1] . سورهٴ‌ ‌ انعام، آيهٴ‌ ‌ 54.

.[2]  گوهر مراد، ص349؛ اسرار الحكم، ج1، ص375؛ مجموعهٴ‌ ‌ رسائل حاج ملا هادي سبزواري، ص180

 .[3] شرح المقاصد، ج5، ص5.

1. شرح المقاصد، ج5، ص253.

2. بي‌ترديد ظنّ و گمان براي شناخت حقيقت هيچ سودي ندارد (سورهٴ‌ ‌ نجم، آيهٴ‌ ‌ 28).

3. عهد من به ظالمان نمي‌رسد (سورهٴ‌ ‌ بقره، آيهٴ‌ ‌ 124).

 4. كار آنان با مشورت ميان خودشان است (سوره  ‌ شوري، آيهٴ‌ ‌ 38

1. شرح المقاصد، ج5، ص251.

2. شرح المقاصد، ج5، ص256.

3. پاك، منزّه و برتر است خداوند از آنچه كه آنان مي‌گويند، برتري بزرگ (سورهٴ‌ ‌ اسراء، آيهٴ‌ ‌ 43).